زیر آسمان بزرگ
به نام خدا
روزی از روز ها پیر مردی به نوه اش گفت: من دیگر پیر شده ام و دیگر چیزی از عمرم باقی نمانده است. دلم می خواهد پس از مرگم ثروتم به تو برسد، اما پیش از آن که این ثروت مال تو شود، باید راز زندگی را پیدا کنی و برایم بیاوری. پسرک از پدر بزرگش پرسید: کجا را برای یافتن آن بگردم؟
پدر بزرگ جواب داد: راز زندگی زیر این آسمان بزرگ است. آن را زیر این آسمان بزرگ پیدا می کنی.
پسرک در آرزوی به دست آوردن ثروت پدر بزرگ راه سفر را در پیش گرفت. ابتدا سر راه خود یک اتومبیل دید. پسرک از اتومبیل پرسید: ببخشید، آیا در مسیری که می آمدی از کنار راز زندگی عبور کردی؟
اتومبیل جواب داد: من هرگز از کنار راز زندگی عبور نکرده ام، اما باید چیزی را به تو بگویم. این مهم نیست که چند کیلومتر راه طی می کنی، تو باید همیشه به یاد داشته باشی که از کجا آمده ای.
پسرک از اتومبیل تشکر کرد وبه راهش ادامه داد و به یک درخت رسید. از درخت پرسید: آیا از آن بالا می توانی راز زندگی را ببینی؟
درخت جواب داد: من از این بالا می توانم نوک شاخه های درختان بلوط را ببینم، اما می خواهم نصیحتی به تو بکنم.
پسرک گفت: خواهش می کنم، بفرمایید. من به نصیحت های خوب احتیاج دارم.
درخت گفت: تو باید از محکم بودن ریشه هایت در زمین مطمئن شوی، وگرنه در برابر کمترین وزش باد بلا فاصله سرنگون خواهی شد.
پسرک پس از شنیدن نصیحت درخت به راهش ادامه داد.
بالا را نگاه کرد...
پاین را نگاه کرد...
حتی کتابخانه را هم جستجو کرد، اما راز زندگی را پیدا نکرد. به سفرش ادامه داد تا به کشاورزی رسید که در مزرعه اش کار می کرد. کشاورز گفت: انگار چیزی گم کرده ای.
پسرک نگاهی به دور و برش کرد و جواب داد: من دنبال راز زندگی می گردم.
کشاورز گفت: تو اینجا راز زندگی را پیدا نمی کنی.
پسرک گفت: شما خبر دارید که کجا را باید بگردم؟
کشاورز چانه اش را خاراند و جواب داد: مطمئن نیستم، اما اگر فکری به خاطرت رسیده است، بهتر است آن را مانند بذری که در زمین کاشته میشود تصور کنی. بذر را بکار و از آن مراقبت کن. طولی نمی کشد که آن بذر رشد می کند و محصول میدهد.
پسرک از شنیدن حرف های کشاورزکمی گیج شد و به راهش ادامه داد. پس از مدتی به میدان شهری رسید که گروهی در حال اجرای موسیقی بودند. پسرک از یکی از ویولون ها پرسید: آیا تا حالا شنیده ای که خواننده ای ترانه راز زندگی را خوانده باشد؟
ویولون جواب داد: نه نشنیده ام، اما احساس می کنم این راز باید جایی باشد، وگرنه من یک تکه چوب با چهار عدد سیم هستم چطور می توان آهنگ به این زیبایی به وجود بیاورم؟
حرف های ویولون به دل پسرک نشست و به جستجویش ادامه داد تا به یک نردبان رسید. پسرک پرسید: آیا تو راز زندگی را دیده ای؟
نردبان پاسخ داد: من خیلی جا ها بوده ام: بالا، پایین، اما هرگز راز زندگی را ندیده ام. البته این را می انم که هر چقدر بالا تر بروی، به جا های بزرگتر می رسی و هرچقدر بیشتر بالا بروی، آن وقت پایین افتادنت هم از آن بالا خطرناک تر خواهد بود، بنابر این فراموش نکن که هنگام بالا رفتن از محکم بودن جای پایت مطمئن شوی.
پسرک پس از شنیدن حرف های نردبان کمی نا امید و غمگین شد، بنابراین به سمت ساحل رفت و روی ماسه ها نشست و به دریا خیره شد. دریا گفت: امید وار باش. همیشه خودت را مانند اقیانوس تصور کن و سختی های زندگی را مانند امواج دریا بدان که عمر کوتاهی دارند و بالاخره روزی به پایان می رسند.
پسرک به جستجویش ادامه داد و به یک لاک پشت رسید. گفت: من دنبال راز زندگی هستم.
لاک پشت گفت: زمان را از دست نده. چیزی را که به دنبالش هستی پیدا می کنی. پسرک به خانه برگشت و روی تخت دراز کشید و به سقف اتاق خیره شد. تخت از او پرسید: روز خوبی نداشتی، مگر نه؟
پسرک جواب داد: درست است.
تخت گفت: کمی استراحت کن. کسی از کمی استراحنت کردن ضرر نکرده است.
پسرک برای مدت کوتاهی خوابید. وقتی از خواب بیدار شد، دست و صورتش را شست و دوباره راه افتاد تا به جستجویش ادامه دهد. با پای پیاده رفت و رفت تا اینکه به یک حصار رسید. به حصار تکیه داد و گفت: من باید راز زندگی را پیدا کنم.
حصارر گفت: راز زندگی فقط یک چیز نیست. به من نگاه کن. هیچ کدام از این تکه های چوب به تنهایی اررزشی ندارند، اما وقتی در کنار هم قرار می گیرند، یک حصار پر پیچ و خم می سازند که تا هرر جا ادامه داشته باشد باز هم با هم هستند.
پسرک خیلی دلش می خواست که هر طور شده راز زندگی را پیدا کند و صاحب ثروت پدر بزرگش شود. خانه اش را ترک کرده بود و هر جای زمین را به دنبال یافتن آن جستجو کرده بود. سالیان سال به جستجویش ادامه داد. سر انجام او یک مرد جوان شد، اما هنوز به جستجویش ادامه می داد. ار آغاز جستجویش یازده سال و بیست روز و بیست و دو دقیقه و سی و شش ثانیه گذشته بود که مرد جوان به خانه اش بازگشت. او به پدر بزرگش گفت: من همه جای دنیا را جستجو کردم. همه ی قاره های دنیا را زیر پا گذاشتم. به دانشگاه رفتم و بالا ترین مدارک علمی را گرفتم. با آدم ها خیلی زیادی آشنا شدم . خیلی چیز ها را یاد گرفتم، اما راز زندگی را پیدا نکردم. پدر بزرگ جواب داد: تو راز زندگی را پیدا کردی. همین سفرت، خودش راز زندگی بود و در این سفر، تو تمام چیز هایی را که برای لذت بردن از یک زندگی ارزشمند و پر بار لازم داری را به دست آوردی.
مرد جوان لبخند زد. پیر مرد گفت، حالا همه ی ثروت من مال توست. سپس نوه اش را در آغوش کشید. مرد جوان با لحنی که پدر بزرگش فکر نکند نوه اش چشم طمع به ثروت او دارد، گفت: حالا این ثروت شما کجاست؟
پدر بزرگش به افق اشاره کرد و جواب داد: زیر این آسمان بزرگ.
نویسنده و تصویر گر: تری ور رومین
مترجم: مجید عمیق