یه روز بارونی ...
یه روز بارونی بود و من هم در قدم زدن تو پیاده رو ... داشتم به بارونی که می باره فکر میکردم . یه دفعه پام به یه سنگ گیر کرد و رو زمین افتادم . چند نفر از کنارم رد شدن اما دریغ از هیچ کمکی ... بلند شدم و به راه رفتن ادامه دادم . خیلی وقت بود به بارون فکر میکردم ... تصمیم گرفتم موضوع رو عوض کنم و به مردم فکر کنم . مردمی که این روزا از کنار همدیگه رد میشن و به هم کوچکترین اهمیتی نمیدن . در حالی که باید یه دستی بدی تا یه دستی بگیری ... چند دقیقه گذشت و تو همین فکر به یه کافه رسیدم و تصمیم گرفتم یه چیزی بخورم . داخل شدم و یه کتاب جالب دیدم . کتاب قدرت عادت از چارلز داهیگ ... چند ورق ازش خوندم وخوشم اومد . درباره همین مردم و عادت های نا به جاشون بود ... یه قهوه اسپرسو سفارش دادم و هنگام نوشیدن قهوه کتابو ورق میزدم . حس خوبی داشت . وrتی قهوه تموم شد بلند شدم و پولشو حساب کردم و در حال تفکر بیشتر به خونه رفتم ...